میگی : " چند روزه محکم بغلت نکردم ! بیا که دلتنگتم...."
پر از ذوق میشم ! دیگه حتی یه ثانیه دیگه رو هم طاقت نمیارم. تند تند حاضر میشم . بافت مشکی و زیر سارافونی قرمزهه.. با اون شال پر از نگین و اون رژ جیگری که دیوونه ت کرد... چند دقیقه ای نگام کردی... سیر نمیشدی از دیدنم !! نگاه های سنگینتو طاقت نیاردم و بغلت کردم... یه بغل محکممممممممم با بوسای تند تند...کاش دنیا همونجا وایمیستاد ! حیف که باید میرفتیم .
رفتیم ، با زهرا و حسین و علی و مریم تجدید دیدار کردیم...حرف زدیم ، خندیدیم... و اون نگاه های خیره هر از گاهیت بین صحبتای جمعیمون که سرخ و سفیدم میکرد ! اون عکس یهوییی که ازت گرفتم و الان شده والپیپیر گوشیم :)
اومدیم خونه، روی دست راستم خوابیدم... ینی رو به تو ... دستت تو موهامه....چشماتو میبوسم.. میگی :" دیوونتم..." میرسم به لبات... نفسات تند میشه ... بغلت محکم تر میشه... غرق هم میشیم.... انگار کمترین فاصله ای بینمون نیس.. انگار از یه جنسیم... یکی میشیم............ تا خوده صبح لب روی لب میخوابیم....و اون صب بخیر بامزهههههههههههههههههههههههه ت . که از یادآوریش روده بر میشیم از خنده :))))))))))))))
تو فکر سوپرایزامم... همین سوپرایزای رنگی و ساده که برای دلمه... با کلی وسواس آمادشون کردم و منتظرم شب بشه... اون بافت دیوانه کننده ت رو میپوشی ... دلم میلرزه از دبیدنت... رو پاهام بند
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 22:06